تبليغاتX
نیم قطره
نیم قطره
!نیم قطره ای داستان کوتاه و یا داستان کوتاه کوتاه خودمان و یا حتی شاید همین مینیمال

 

صدای بسته شدن درخونه‌شون اومد و داد پسر هم رفت به هوا:

ـ مامان غلط کردم! غلط کردم چرامی‌زنی؟ آی... نزن...

ـ کجا بودی؟ میگی یامثل...

ـ مامان بخدا مدرسه! بخدا مدرسه بودم! غلط کردم...

ـ دروغ میگی! تخم...

ـ بخدا مدرسه... آی! نزن میگم! بخدا میگم!



 ادامه نیم‌چه...

تاریخ چکیدن نیم‌چه : جمعه بیست و چهارم آبان 1387 :: 11:15

 

دوباره از خواب پريد. نزديک سحر بود. سوز سرما رو تو صورتش احساس کرد. بلند شد پنجره رو بست. بيرون هنوز برف مي‌آمد. يک دفعه دلش به شور افتاد. هر چه بهش گفته بود يک امشب رو بيا پايين بخوان به گوشش نرفته بود که نرفته بود که نرفته بود که نرف...

عباي نمدي را روي دوش انداخت. کلاه پوستي را بر سر گذاشت و دويد طرف در. پله‌هاي راه‌ِبام را دو تا يکي مي‌کرد.

ـ خدايا نِمُرده بِشه.

در رو که باز کرد، ديدش. خم بود و دستهاش روي زانوهاش. يک وجب برف روي پشتش راحت خوابیده بودند.

ـ نَکنه يخ زِده...

دويد طرفش. خم شد، دستش را گرفت و فشار داد. گرم بود. دلش آرام شد. گوش‌اش را نزديک دهانش برد. آرام و شمرده شمرده شنيد:

ـ سبحان اللهِ... سبحان اللهِ...

ـ خدايا شکرت.

برف‌ها را از روي پشت و سرش کنار زد. پاهايش تا بالاي زانو توي برف بود. همان جا نشست.

ـ حاجي نخودکي! نِمِدنُم صدامِ مِفهمي يا نِه... ولي يعني همي درسته که شما بيِن اينجه کنار گنبد نماز بخوانِن، مايَم پايين تو حول و ولا باشِم؟

کمی بهش نگاه کرد و بلند شد رفت پايين.

 

بر اساس نقلی از حجت الاسلام کرمی

 


تاریخ چکیدن نیم‌چه : یکشنبه نوزدهم آبان 1387 :: 14:4

 

تو بيمارستان اهواز بوديم. داشت دستم رو می‌بست. زد زير خنده. گفتم: "به چي مي‌خندي؟"

گفت: "وقتي عمليات شروع شد، با همان چند مجروح اول سوار آمبولانس شدم و برگشتم عقب. تازه حالا مي‌فهمم چرا بچه‌ها بهم مي‌گفتند امداد غيبي!"


تاریخ چکیدن نیم‌چه : شنبه یازدهم آبان 1387 :: 11:16

 

وقتي از ماشين پريدم بيرون، چند متر جلوتر خودش وايستاد. امدادگر اول به ماشين نگاهي کرد و بعد قمقمه رو از روی لب پسري که پاش قطع شده بود، برداشت. پسر سرش افتاد روي شونه‌اش. شهدا رو گذاشتيم کف، مجروح ها رو هم روي شهدا. وقتي راه افتادم توي ماشين سکوت مطلق بود انگار همه مسافرها شهيدند. اما بيرون، جاده بشدت زير آتيش بود ولي من هم پام رو از روي گاز برنمي‌داشتم. فقط مي‌خواستم برسم بيمارستان. يک دفعه يک صدايي از عقب ماشين اومد. مشکوک شدم. دقيق شدم. ديدم يک صدايي از ته ماشين داره ميگه:

ـ برادر وقت نماز شده؟


تاریخ چکیدن نیم‌چه : جمعه سوم آبان 1387 :: 13:19
درباره نیم‌قطره
یک نگاه به اطراف خودت بنداز...
شده ای مبدا مختصات، دور تا دورت را ایستگاه‌ها گرفته‌اند و هر کدام فریادی برآورده‌اند...
بر مشتریان...
تا حال بازار رفته‌ای؟
نیم قطره نیز از همین جرگه است...
نیم کالایی دارد بر مشتریان
نیم فریادی برآورده بر سکوت
و...
داستان کوتاه و یا داستان کوتاه کوتاه خودمان و یا حتی شایدهمین مینیمال! راه نمایی به عشق است برای بهتر قدم زدن در راه دلربایی...
و قصه یعنی دنبال کردن رد پا.
*****
هیئت داوران دومین جشنواره ادبی‌هنری حوزه از «نیم‌قطره» که در بخش وبلاگ حائز رتبه دوم شده است، تقدیر به عمل آورند.
روستای پندار آباد
یک لیوان آب