دوباره از خواب پريد. نزديک سحر بود. سوز سرما رو تو صورتش احساس کرد. بلند شد پنجره رو بست. بيرون هنوز برف ميآمد. يک دفعه دلش به شور افتاد. هر چه بهش گفته بود يک امشب رو بيا پايين بخوان به گوشش نرفته بود که نرفته بود که نرفته بود که نرف...
عباي نمدي را روي دوش انداخت. کلاه پوستي را بر سر گذاشت و دويد طرف در. پلههاي راهِبام را دو تا يکي ميکرد.
ـ خدايا نِمُرده بِشه.
در رو که باز کرد، ديدش. خم بود و دستهاش روي زانوهاش. يک وجب برف روي پشتش راحت خوابیده بودند.
ـ نَکنه يخ زِده...
دويد طرفش. خم شد، دستش را گرفت و فشار داد. گرم بود. دلش آرام شد. گوشاش را نزديک دهانش برد. آرام و شمرده شمرده شنيد:
ـ سبحان اللهِ... سبحان اللهِ...
ـ خدايا شکرت.
برفها را از روي پشت و سرش کنار زد. پاهايش تا بالاي زانو توي برف بود. همان جا نشست.
ـ حاجي نخودکي! نِمِدنُم صدامِ مِفهمي يا نِه... ولي يعني همي درسته که شما بيِن اينجه کنار گنبد نماز بخوانِن، مايَم پايين تو حول و ولا باشِم؟
کمی بهش نگاه کرد و بلند شد رفت پايين.
بر اساس نقلی از حجت الاسلام کرمی