پیرمرد در دلش غوغایی بود. نفس تازه کرد. کمی روی صندلیاش جابهجا شد و صدایش را صاف کرد. جوانی که در کنارش ایستاده بود، بلندگو را جلوی دهان پیرمرد آورد:
ـ ای جوانان فلسطین! ای عزیزان! ای امیدهای دل ما پیران! به مقاومت خود ادامه دهید، چرا که علمای اهل شیعه میگویند ظهور آخرین امامشان همو که منجی بشر و البته ما است، نزدیک است... اگر او بیاید حق ما را خواهد گرفت... و ما همراه با او و پیامبر خدا حضرت عیسی مسیح در کنار مسجد عزیزمان به نماز خواهیم ایستاد... انشاء الله...
...
چند ساعت بعد هنگامی که غوغای درونی شیخ احمد یاسین به اوج رسیده بود، همراه با همان جوانی که بلند گو را جلوی دهان او گرفته بود، برای رفتن به خانه سوار ماشین شدند. در راه ناگهان متوجه شدند که ماشین تکان شدیدی خورد و دود غلیظی که برای لحظهای فضاگیر شد...
شیخ احمد در حالی که خود را درحال بالا رفتن میدید، متوجه شد که مردم برای نجات آنها میآیند...
و او دید چگونه مردمی شبیه ایرانیان، به شدت سر خوکهایی را که در سرزمین او بودند؛ بریدند...
برایش عجیب بود.
ـ از توی خونهی ما که نهر رد نمیشد!... پس این؟... ولی چه آب زلالی داره... وای چقدر این خونه بزرگ شده... کاش حسین هم اینجا بود...
دور خودش چرخید. بلند صدا زد.
ـ حسین!... حسین!...
رفت لب نهر. روی پایش نشست. دستانش را در آب فرو کرد. احساس کرد یخ زدند. تند چند مشت آب به صورت زد. لبخند زد. نشست لب نهر. به اطراف نگاه کرد. کسی نبود. پاچه شلوارش کمی بالا زد. درنگ کرد. پاچه را پایین داد. هر دو پایش را در آب فرو کرد. بعد با همان مانتوی سورمهای و شلوار مشکی پرید توی آب. خنکی آب تمام وجودش را گرفت. بلند با خودش حرف میزد...
ـ چه خنکه... وای...
کف دستهایش را کنار هم کاسه کرد و برد زیر آب. میخواست خنکای آب را در خودش احساس کند.
ـ کاش میتونستم یکم از این آب برای حسین هم ببرم...
دستهایش بطرف دهان نزدیک کرد.
ـ اِ... اِ... اینکه آب نیست... وای خون... خون... وای... کمک... حسین!... حسین!... تو رو خدا! کجایی... کمک!...
هر چقدر بیشتر دست و پا میزد، اطرافش بیشتر خون میدید.
ـ نه!...
ـ چیه!... چی شده محبوبه جان!... باز دوباره خواب دیدی؟
ـ آره! خیلی بد بود...
ـ نگاه کن! چقدر عرق کرده! بیا... بیا یکم آب بخور...
بی اختیار دستش به طرف لیوان رفت.
ـ این خونه...
لیوان پرت شد.
صبح، وقتی حسین داشت با عجله از مسجد جامع خارج میشد، صدای محبوبه را شنید. پایش دوباره سست شد. محبوبه به نظرش خیلی خسته رسید. ولی هنوز آن شری و شور دخترانه را با خود داشت.
ـ سلام... محبوب خانومم...
ـ علیک سلام حسین آقام... همسر گل و مجاهدم...
ـ چرا اینقدر خستهای دیشب خیلی مجروح آوردند؟...
ـ نه! ولی خواب بدی دیدم...
ـ کاش وقت داشتیم برام تعریف کنی، سعی کن فراموشش نکنی تا جنگ تموم بشه!... اگر امشب وقت شد، شاید با هم رفتیم یک سر تا خونه رفتیم...
پیکان وانتی که چند متر آن طرفتر بود، بوق زد. حسین به وانت نگاهی کرد و سرش را پایین انداخت.
ـ محبوبم!... بچهها منتظرن باید برم، بگو چکار داشتی صدام زدی...
محبوبه که ساکت بود، انگار از این حرف حسین جا خورد.
ـ هیچی! امروز میخواستم برم خونه...
ـ خونه...
ـ آره باید هم بعضی وسایل برای خودم بیارم، هم که اینجا برنج و پتو خیلی کمه...
ـ باشه، عیب نداره... برو هرچی خواستی بیار... فقط باز تنها نرو...
محبوبه با لبخند حالت خبردار به خودش گرفت:
ـ چشم! همسر عزیزم...
حسین هم لبخند زد، اسلحه ام - یکاش را از روی دوشش برداشت و به دست راست داد، با دست دیگر بازوی محبوبه را محکم فشرد.
ـ خیلی مواظب باش، خودت یک ماشین پیدا کن و چند نفری باهش برید... زود برگرد مسجد... این دو سه روزه خون جلوی چشم بعثیها رو گرفته، وحشی شدن...
محبوبه دوباره لبخند زد. حسین دوباره بازوی همسرش را فشرد و سرش را پایین انداخت. وانت دوباره بوق زد، این بار کشیدهتر.
ـ باید برم! خداحافظ...
ـ خداحافظ...
حسین با عجله حرکت که برود.
ـ امشب منتظرتم با هم بریم خونه!...
محبوبه طوری که فقط حسین بشنود.
حسین به طرف وانت دوید. با اینکه جلو خالی بود، پرید توی بار و ماشین با سرعت راه افتاد.
ادامه دارد...
- بابایی! مگه ما نمیریم بیرون شهر؟
- چرا بابایی...
- مگه قرار نیست با بقیه مردم نماز بارون بخونیم؟ ها!؟
- چرا بابایی...
- پس چرا چتر برنمیداری؟
مطلب نگاهی گذرا بر روانشناسی هنر به وبلاگ ترسیم منتقل شد.
والا نزدیک ظهر بود یا ظهر شده بود یادم نیست، مو داشتوم تو زمینوم کار میکردم، یک وقت دیدوم یکی از همی چیزهایی که تو هوا میچرخه، اسمش چیه؟ ها! هلی کوپتل... از همینا داره میاد، اقا آومد!... آومد و آومد و آومد تا رسید نزدیک زمین مو، اما تو زمینوم نیومد. نشست رو زمین. مونم ای بقچه غذام ورداشتم، رفتم ببینم ای چین؟ کین؟ تا برسم... از دور دیدم یکی به شکل و شمایل آقا احمدی نجاد از توش درآومد، سه چهار نفر دیگه هم پشت سرش آومدند بیرون یک چیزی پهن کردند و همو که شبیه آقا احمدی نجاد بود وایساد به نماز... تا وقته مو رسیدم داشت نماز میخوند. نمازش که تموم شد گفتم: آقا احمدی نجاد سلام علیکم، حال شما خوبه؟ از ای وَرا؟
خدا خیرش بده باهِم گرم احوال پرسی کرد. تعارفش کردم با مو نهار بخوره، خدا خیرش بده قبول کرد. رفقا دگرشم رفتند از تو همو هلی کوپتلو هذاشان آوردن نشستن پا سفرم با هم غذا خوردیم.
هنوز داشتن میخوردن که مو بلند شدم، آتیش کردم و روش چایی درست کردم. چایی هم بهشان دادم! خدا خیرش بده! بی هیچ تکلف و گرفتگی با مو چایی خورد، بعدشم راه افتاد رفت... هی! عجب چایی بود او چایی!
برگرفته از کتاب فرزند ملت
_ ما در زمینه استفاده بهینه از انرژی به پیشرفتهای چشمگیری در کشورمان رسیدهایم که اگر ایران بخواهد ما حاضریم تمام تجربیات خود را همراه با متخصصانمان در اختیارش قرار دهیم.
ـ چه خوب!... ما استقبال میکنیم، ولی آیا شما هیچ شرطی برای این کار ندارید؟
ـ چرا شرطش این است که ایران از تصمیم خود برای هستهای شدن دست بردارد.
ـ شما اجازه میدهید کسی در اداره کشورتان دخالت کند؟
ـ نه! ما اجازه نمیدهیم...
ـ ما هم همین طور اجازه نمیدهیم!
نخست وزیر کشورصنعتی این بار وعده های چرب و نرم تری به دکتر احمدی نژاد داد، اما او همچنان جواب میداد:
ـ نه!
به اینجا که رسید، نخست وزیر همراهانش را که معاونان و وزیر امورخارجهاش بودند، زیر چشمی نگاهی کرد. نگاهش به دکتر بازگشت:
ـ شما خیلی سخت هستی!
ـ پای منافع ملی است.
همراهان نخست وزیر همگی هورا کشیدند و خندیدند.
ـ آقای متکی اینجا چه خبر شده؟
ـ همراهان نخست وزیرظاهرا با نخست وزیرشان شرط بندی کرده بودند که شما نمی پذیرید.وقتی استاد مطهری به شهادت رسید، سه نفر دانشجو،به نمایندگی از دانشگاه های علم و صنعت، پلی تکنیک و دانشگاه تهران به محضر امام(ره) مشرف شدند تا از ایشان بپرسند بعد از شهید مطهری با کدام روحانی هماهنگ شوند.
امام فرمودند همین آسید علی (خامنه ای) هست. ایشان می توانند خلا شهید مطهری را پر کنند. اما چون آن زمان آقای خامنه ای در حج بودند، دو نفر از سه نفر دانشجو برای هماهنگی سراغ روحانی دیگری رفتند. اما نفر سوم که نماینده دانشگاه علم و صنعت بود از توصیه امام سر پیچی نکرد و با آنها همراه نشد.
تخطی دو نفر دیگر از توصیه امام بعدها یکی دلالیل انحراف دفتر تحکیم وحدت شد.
نفر سوم فردی بود به نام محمود احمدی نژاد.
يکي پام رو گرفت کشيد. خوردم زمين. گلولهي رسام از بالاي سرم رد شد و خورد توي زمين.
علي بود. به خودم اومدم.
نشست. وقتی آرام و با دو رنگ مداد، مینوشت، باخودش تکرار هم میکرد:
بابا آب داد. ـ بابا آب داد. ـ
ـ آره! برين روش، 73 کيلو... نه دوباره نمیشه!... ممنون...
پول را چپاند در جيب کاپشن. ادامه داد:
بابا آب داد. ـ بابا آب داد. ـ
نمی دونم شایدم داشته باشه، آخه اگه داشت که زندگیمون اینطوری نبود، شایدم داشته باشه، شاید با وجود اون، بازم زندگیمون این طوریه؛ شایدم اصلا به زندگی ربطی نداره؟ نمیدونم! برم بپرسم؟ نه، آخه مامان تو زندگیش اصلا سوال بزرگ داشته که حالا من برم بپرسم بزرگترین سوال زندگیت چیه؟ ولش کن بازم بهم میخنده! یا مثل اون دفعه که فکر کرد خل شدم... اّه... آخرش که باید بدونم بزرگترین سوالِ مامان چیه؟ مگه میشه کسی تو زندگی سوال نداشته باشه؟
ـ مامان!... مامان!
ـ ساکت باش داریم فیلم میبینیم!ـ مامان بزرگ اگه يه روزي بفهمي که مامان مريم خوب... دختر بدي شده چيکارش ميکني؟ ميدوني چرا ميپرسم؟ آخه مامان مريم... تازگيا بد شده! ميدوني چرا؟ آخه همش با مردا ميگرده! بقرآن مجيد! از اون روز که رفت خونه حاج خانوم روضه، خوب، از همون روز بد شد. آخه وقتي اومد اوني که داشت ميبافت ديگه دستش نبود. همون شب يکي ديگه شروع کرد... تازه خودم فرداش يکي قبلي شو تن عباس آقا ديدم. تازه اون يکي ديگه هم که داشت ميبافت رو ديروز وقتي داشتيم با هم از روضه برميگشتيم ديدم. تن آقاي غلامي بود. بقرآن مجيد راست ميگم!... ولي هرچي من گفتم بهش که مامان نيگا آقاي غلامي اوني که تو داشتي ميبافتي تنشه، محلم نداد و تند تند آوردم خونه. بعد، بعد حالا که مامان مريم بد شده شما چيکارش ميکنين؟ ميزنينش؟ گناه داره ها!
صدای بسته شدن درخونهشون اومد و داد پسر هم رفت به هوا:
ـ مامان غلط کردم! غلط کردم چرامیزنی؟ آی... نزن...
ـ کجا بودی؟ میگی یامثل...
ـ مامان بخدا مدرسه! بخدا مدرسه بودم! غلط کردم...
ـ دروغ میگی! تخم...
ـ بخدا مدرسه... آی! نزن میگم! بخدا میگم!