تبليغاتX
نیم قطره
  عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا علیه السلام  أَنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام كَانَ يَقُولُ طُوبَى لِمَنْ أَخْلَصَ لِلَّهِ الْعِبَادَةَ وَ الدُّعَاءَ وَ لَمْ يَشْغَلْ قَلْبَهُ بِمَا تَرَى عَيْنَاهُ وَ لَمْ يَنْسَ ذِكْرَ اللَّهِ بِمَا تَسْمَعُ أُذُنَاهُ وَ لَمْ يَحْزُنْ صَدْرَهُ بِمَا أُعْطِيَ غَيْرُه‏

 

از امام علی ابن موسی الرضا روایت شده است که امیر المؤمنین علیه السلام می‌فرمودند: خوشا بحال کسی که برای خداوند عبادت و دعایش را خالص گرداند و قلبش به آن‌چه که می‌بیند مشغول نشود و ذکر خداوند را بواسطه‌ی آن‌چه گوش‌هایش می‌شنوند، فراموش نکند و سینه‌اش را بدلیل آن‌چه به دیگران داده شده ناراحت نسازد.

 

صبح، یک ساعت بعد از اذان، صحن غدیر

تقریبا نیم ساعتی می‌شد که اذان صبح را گفته بودند که رفتیم حرم.

در صحن غدیر صدای ترتیل قرآن می‌آمد. ولی ما به‌دنبال جایی که عده‌ای جمع شده‌باشند، بودیم. خبری نبود!

صدای قرآن از دارالقرآن صحن غدیر بود. داخل رواق پر شده و چند خادم مردم را برای نشستن در بیرون(کنار صحن غدیر) راهنمایی می‌کردند. گفتیم از آنها بپرسیم شاید چیزی می‌دانند. نزدیک خادمی که در میان مردم بود، رفتم. با نزدیک شدن سرم، سرش را جلو آورد:

ـ ببخشید! از پخش گل‌های...

ـ آره! آره... بشین همین‌جا...

تعجب کردیم. ولی همان جا نشستیم. شاید تمام شده. اگر تمام شده پس چرا گفت بشینیم؟ غرق در سوال بودیم که یک نفر قرآن را جلویمان گرفت:

ـ صفحه 367

از یک بغل قرآنی که در دست دارد، سریع نفری یکی برمی‌داریم. قاری سوره شعرا را می‌خواند.

از آمدن ما نیم ساعت نگذشته است که قرآن تمام می‌شود. کسی از پشت بلندگو سلام می‌کند و از قاری که نیم جزء قرآن را خوانده تشکر می‌کند و اضافه می‌کند:

ـ دوستان برای گرفتن گل عجله نکنند مراسم تا نیم‌ساعت دیگر ادامه دارد... مخصوصا خواهران گل‌ها در انتهای مجلس توزیع خواهند شد.

ما که بیرون نشسته‌ایم سرک می‌کشیم که داخل چه خبر است:

خادم‌ها تندتند رحل‌های قرآن را جمع می‌کنند و مردم همه رو به قبله می‌نشینند. عده‌ای که نزدیک در‌ ورودی هستند برای ورود هجوم می‌آورند و خادم‌ها درب‌ها را می‌بندند. ما هم ناامیدانه پشت درب‌ها می‌نشینیم. مجری جلسه شروع می‌کند به مداحی.

خادمی یکی از درها را باز می‌کند:

ـ آروم آروم از همین جلوی در بلند شید برید تو!

ما هم می‌رویم داخل. نسبت به دیگر رواق‌های حرم کوچک‌تر است و تازه ساز. خادمی با اشاره ما را راهنمایی کرد که کجا بنشینیم.

تقریبا بیست دقیقه از مداحی گدشته است که درب چوبی بزرگی که کنار منبر است باز می‌شود و چند خادم با کیف‌های بزرگ سبز وارد می‌شوند. روی کیف‌ها با خط درشت تاریخ دیروز را نوشته‌اند.

خادم‌ها پخش می‌شوند بین مردمی که دارند با روضة امام حسینعلیه السلام می‌گریند. خیلی از مردم اصلا متوجه آنها نمی‌شوند. از کیف‌های سبز جعبه‌هایی مقوایی را بیرون می‌آورند و به هر نفر یک عدد می‌دهند. مداح کارش تمام می‌شود. جایش را به مسول جلسه که لباس رسمی حرم به تن ندارد می‌دهد. کسی که همه خادم‌ها به اشاره او تا حالا کار می‌کردند. او هم شروع به مداحی می‌کند. با مداحی تذکر‌ هم می‌دهد که:

ـ های... اگه گل بهت نرسید ناراحت نباش... های... ان شاالله خدا قسمتت کنه گلِ وجود امام رضاعلیه السلام رو روز قیامت بو بکشیم... این گلا همش بهونه‌س تا ما یادش باشیم به حرف گوش کنیم و...

با تمام شدن مجلس همه بیرون می‌رویم. جعبه مقوایی را باز می‌کنیم داخلش یک کتابچه هدیه است با یک بسته پر از گلبرگ و برگِ گلهای روی ضریح.

 

صبح، ساعت هفت و نیم، پایین پای امام رضاعلیه السلام

یک وانت مزدای اتاق‌دار که روی درب خود علامت آستان قدس دارد از طرف صحن آزادی وارد حرم می‌شود. تا نزدیک‌ترین محل ممکن به کفش‌داری شماره شش و ایوان طلا جلو می‌آید. با ایستادن وانت چند خادم که منتظر بودند جلو می‌روند. در همین حال توجه مردم هم جلب شده است. درب عقب وانت باز می‌شود و چهار ظرف گل بزرگ که هر کدام تقریبا ده کیلویی وزن دارند نمایان می‌شوند. یک خادم ظرف گل را برمی‌دارد و سرِ دست روی سر می‌گیرد. حالتی شبیه به جهازبر های قدیم که طَبَق‌های جهاز عروس را روی سر می‌گرفتند  و تا خانه‌اش می‌بردند، با این تفاوت که این‌ها ظرف گل را روی سر نمی‌گذارند و تا جایی که ممکن است بالا نگه‌ می‌دارند تا دست مردم به گل‌ها نرسد. ظرف گل‌ به دارالعزه می‌رود. همان‌جایی که در راه‌روی پایین پای امام رضاعلیه السلام  تقریبا یک متر از سطح زمین ارتفاع دارد و کنار آن نرده‌ای از سنگ مرمر است. ما هم پشت سرش می‌رویم. به محض ورودمان به دارالعزه خادمی جلو می‌آید، قبل از اینکه بگوید بفرمایید بیرون! می‌پرسیم:

ـ‌ ببخشید! تعویض گل‌های ضریح مراسم خاصی دارد؟ یعنی دعا خوانده می‌شود یا مداحی می‌کنند؟

ـ نه خیر! مراسم خاصی ندارد. فقط هر روز ساعت هفت و نیم گل‌های روی ضریح عوض می‌شوند.

ـ بعد گل‌ها را چکار می‌کنند؟

ـ گل‌ها را برای خشک‌کردن و بسته بندی می‌برند و روز بعد صبح زود طی مراسمی در صحن غدیر توزیع می‌شوند.

یاد مراسم صبح می‌افتم.

ـ چه کسی گل‌ها را عوض می‌کند؟ باید سید یا روحانی باشد؟

ـ نه خیر! رییس کشیک هر شیفت با کمک چند خادم این‌کار را انجام می‌دهند.

ـ‌ گل‌ها چی از نذر مردم است یا خود آستان قدس؟

ـ‌ معمولا از گل‌خانه‌های خود آستان قدس تهیه می‌شود ولی گاهی هم بعضی از گل‌فروش‌ها، گل می‌آورند که خیلی کم است بیشتر از گل‌خانه‌های خود آستان قدس تهیه می‌شود.

خادمین ظرف های گل را وارد رواق دارالعزه می‌کنند. چهار ظرف گل را به ردیف کنار هم می‌گذارند.

ما بیرون می‌آییم و منتظر.

یک خادم ابزار تعویض گل‌ها را می‌آورد. یک چوب بلند که به سرش چیزی شبیه گلدان فلزی خالی متصل شده است چیزی شبیه یک گلدان با پایه‌ای بسیار بلند، یک گردگیر شبیه همان‌هایی که دست بقیه خادم‌هاست ولی با دسته‌ای تقریبا دو و نیم متری، وسیله‌ای شبیه چنگال یا شن‌کش که سه شاخه دارد و آن هم دسته‌ای مانند گلدان خالی و گردگیر دارد، دسته هر سه وسیله به یک اندازه بلند است و نردبانی چوبی به رنگ قهوه‌ای که شش وجه دارد و بالای آن جایی به اندازه نشستن یک نفر وجود دارد و از یک طرف پله برای بالا رفتن.

خادم‌ها می‌آیند و تعویض گل شروع می‌شود.

ابتدا تنها گلی که طرف خانم‌ها است باید عوض شود. نرده‌های کنار مدفن شهید هاشمی‌نژاد باز می‌شوند و با «یا الله»های بلند خادم‌ها کاملا به طرف خانم‌ها می‌روند. با این کار از ورود بقیه به طرف ضریح جلوگیری هم می‌شود. نربان را می‌آورند. یک روحانی نیز همراه خادم‌ها است. نردبان برای گذشتن در هشتی و طلاکوب خم می‌شود. و بلافاصله روی زمین قرار می‌گیرد و  روی زمین کشیده می‌شود، همزمان روحانی از پله‌های نربان بالا می‌رود. تا ضریح سه متری مانده. ولی ازدحام خانم‌ها معمولا بسیار بیشتر از مرد‌ها است همین کار را خیلی سخت‌تر می‌کند. «یاالله» قطع نمی‌شود. نربان تا نزدیک ضریح برسد روحانی روی آن نشسته و چند خادم ابزارهای دیگر را می‌آورند. نردبان به ضریح می‌چسبد. روحانی به سرعت از جا بلند می‌شود و ظرف گل روی ضریح را از گلدانش بر‌می‌دارد و داخل گل‌دان پایه بلند که چوبش دست خادمی است می‌گذارد. خادم با دو نفر همراه باید بیرون رود تا مردم را کنار زنند. دست‌ها به طرف گلدان بلند است، مخصوصا هنگام خروج از درب نزدیک ضریح که خادم مجبور است گلدان را کمی پایین بیاورد. روحانی روی نردبان با شن‌کش بلند نذورات روی ضریح را به طرف گل‌دان‌های طرف مرد‌ها می‌دهد. تا رویة طرف خانم‌ها تمیز شود، گلدان پایه بلند با ظرفی پر از گلِ تازه وارد می‌شود. روحانی روی نردبان ظرف گل را برمی‌دارد و داخل گل‌دان روی ضریح می‌گذارد. با اشاره روحانی نربان روی زمین کشیده می‌شود و به سمت بیرون حرکت می‌کند، همزمان روحانی از پله‌های نربان پایین می‌آید.

نربان به طرف مرد‌ها می‌آید این طرف کار ساده‌تر است. از گوشه‌ای که نزدیک در است شروع می‌کنند. اولین کار همان برداشتن ظرف گل از درون گلدان روی ضریح و انتقال آن به گلدان پایه بلند است. در ضمن‌ کیسه‌ای بزرگ هم به ابزارها اضافه می‌شود. روحانی از روی نربان بزرگ نذورات را جمع می‌کند و از بالا داخل کیسه می‌اندازد. نردبان همان‌طور چسبیده به ضریح به طرف گلدان گوشه دیگر می‌رود، و روحانی یک یک کنگره‌های بالای ضریح را می‌بوسد.

خادمی که گلدان پایه بلند را به دست دارد، به نزدیک نرده‌های مرمری دارالعزه می‌رود. یک نفر از دو خادم همراهش از بالای نرده‌ها ظرف گل را از گلدان پایه بلند برمی‌دارد و به بیرون می‌رود و دیگری راه‌ را برای او باز می‌کند. ظرف گل‌ تازه‌ای داخل گلدان گذاشته می‌شود و به طرف ضریح می‌رود.


داستان‌هايي مثل اين: نیم چه ای از معین الضعفا، نیم چه ای از قالبی دیگر، شاید...
برچسب‌ها: امام رضا علیه السلام, ضریح
[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 5:45 ] [ ]
 

عزاداری‌های مردم عراق در عاشورا از قدیم معروف بوده است. اما در خود مردم عراق عزاداری‌ روستای طویرج در نزدیکی کربلا حال و هوای خاصی داشت. مردم این روستا روز عاشورا سر و پای خود را برهنه می‌کردند و تا حرم امام حسینعلیه السلام به سر و سینه‌ی خود می‌زدند. این مردم آن‌قدر خالصانه و خوب عزاداری می‌کردند که حتی بعضی از علمای بزرگ از کربلا به راه می‌افتادند و به استقبال طویرجی‌ها می‌رفتند.

آن سال هم چند روز به عاشورا متوجه شدیم که امسال علامه سیدبحرالعلوم برای عزاداری و استقبال از دسته‌های سینه‌زنی به کربلا می‌روند. ما هم از خداخواسته، دست به دامن اساتید شدیم و با آنها همراه شدیم. همراهی با علما و بخصوص سید بحرالعلوم افتخاری بود که قطعا تا آن دنیا، به خاطر آن به‌خود می‌بالیدیم.

روز موعود فرا رسید و کاروان علما و طلاب برای عزاداری امام حسینعلیه السلام پیاده راه افتاد.

حالا یادم نیست که رفتیم کربلا بعد آمدیم استقبال طویرجی‌ها، یا نه، همان نزدیک کربلا مه به طویرج رسیدیم، از آنها هم استقبال کردیم.

آن‌قدر حوادث بعدی برایم شگفتی‌آور بود که این قسمت را فراموش کرده‌ام. به هر روی جمع علما روز عاشورا به استقبال دسته‌های عزاداری طویرج رفت. ما خیلی مواظب اعمال و واکنش‌های سیدبحرالعلوم بودیم، چرا که عمل چنین کسی برای‌مان حجت بود.

آمدند.

دسته‌های عزا دسته دسته آمدند.

همه اشک می‌ریختیم در عزای حسینعلیه السلام.

ناگهان همهمه‌ای برخواست.

ـ سید... سید...

اول فکر کردم اشتباه می‌کنم ولی نه!... سید به ناگاه عمامه از سر برداشت و پرتاب کرد، با پای برهنه میان آن همه جمعیت دوید. سید با یک حالی به سر و سینه می‌زد. اول همه مات‌مان برد. بعد از چند لحظه بزرگ‌تر ها دویدند تا سید را از کارش منصرف سازند. اما سید که به حال خود نبود. تنها توانستیم حلقه‌ای به‌دورش بزنیم تا آسیبی نبیند. چنان عزاداری می‌کرد و چنان مردم اطراف از کار سید به شور آمده بودند که انگار زمین و آسمان دارد برای حسینعلیه السلام سینه‌می‌زنند.

گذشت...

چند دقیقه یا ساعت طول کشید نمی‌دانم. ولی عزاداری تا تمام شد و مردم با همان حال تا حرم آمدند، سیدبحرالعلوم به همین حال بود.

آه که چه روزی بود. وای وای وای... ولله تا امروز همچین روزی را به عمرم ندیده‌ام و نخواهم دید.

چنان سید به سر و سینه‌اش می‌زد... آقا...

هی... وقتی آرام شد، بعضی پرسیدند: چه شد آقاجان؟ چرا شما چنان کردید؟

فرمود: وقتی به دسته‌های سینه‌زنی رسیدم دیدم مولام حضرت بقیة الله الأعظم با سر و پای برهنه میان آنها به سر و سینه میزنند و گریه می‌کنند، نتوانستم طاقت بیاورم، در خدمتش سینه‌زن شدم...

 

منبع: ملاقات با امام زمانعلیه السلام ج۲


داستان‌هايي مثل اين: نیم چه ای از زمان (داستانی کوتاه و شاید تاریخی)
[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 18:51 ] [ ]
بسم اللهی گفت و رفت روی منبر.

- اعوذ بالله من نفسی و من الشیطان...

خطبه را تمام کرد.

- امروز می خواهیم درباره آیه ای از سوره مبارکه صحبت کنیم. خواهش می کنم یک فیلم ترسناک را درنظر بگیرید. دوربین از دید کسی است که صدای تنفسش مثل انسان نیست. ناگهان صدای کف زدنی را می شنود یا آتشی را روی بام خانه ای آشنا میبیند. نفس نفس می زند و می دود، خیلی تند می دود. می دود به سمت همان خانه... انگار که او نیست که می دود، کسی بر او سوار است و او را می راند.

ناگهان بغضش گرفت.

ـ قرآن می فرماید: و جائه قومه یهرعون الیه...

بغضش ترکید.

- آیا انسان می تواند به این حد برسد که شهوتش او را هدایت کند که پیامبر خدا بگوید ای کاش من چند مرد رشید داشتم...


ب.ن: در تاریخ 25 خرداد دو وبلاگ نیم قطره و پندارآباد دچار خرابی(یا احتمالا هک قرار گرفتند.) لذا از دوستان بخاطر اشکالات و تغییرات بوجود آمده عذرخواهی می شود.
[ شنبه چهاردهم خرداد 1390 ] [ 19:22 ] [ ]
آقای احمدیان داستان ترازو را مورد مرحمت خویش قرارداده اند که عینا می آید. البته اصل داستان هم قبلا در وبلاگ قرار گرفته بوده که برای دسترسی ساده تر در ادامه مطلب می آورم.

با عرض عذر خواهی از به روز نبودن دایم.

بررسی

حسین احمدیان

به عنوان یک مخاطب فکر می کنم که با داستان خوبی مواجه هستیم؛ روند جلو رفتن ماجرا، تعلیق نسبی حاکم بر آن، ایده و گسترش طرح و صمیمیت موجود در آن در حدی قابل قبول است. فقط چند نکته ای به ذهنم می رسد که شاید گفتنش ضرری نداشته باشد! یکی، همان مشکل اغلب داستانهای دوستان جوان است، یعنی یکدست نبودن نثر داستان- گاهی شکسته نویسی و گاهی نوشتن به شکل کتابی. اعتقاد دارم که بهتر است فقط گفتگوها را به شکل محاوره ای و شکسته نوشت، ولی به هر حال اگر قرار است- به هر دلیل- متن را هم به این شکل بنویسیم، باید دقت کنیم که این کار را در تمام متن و در مورد تمام کلمات و فعل ها انجام دهیم. دیگر آنکه شکل ِ دادن اطلاعات، چه در متن و چه در گفتگوها، گاهی بسیار مستقیم است و گاهی هم نه چندان مفید و ضروری؛ به تکرار غیر ضروری و تا حدودی ناچسب اعلام ساعت در این چند جمله توجه کنید:

حاج مهدی رو به هر سه‌مان گفت: فقط یک چیز! امشب ساعت یک شروع می‌کنید، یک و چهل و پنج دم سنگر دوشکا با هم دست می‌دیم!

... قرار خداحافظی هم شد پنج دقیقه به یک دم نهر. ساعت هنوز یازده نشده بود و...

ساعت یک بعد از ظهر بود و من هنوز نماز ظهرم را نخوانده بودم که...


اگر چند تکرار اول را به هر حال لازم بدانیم- هر چند می توانست به گونه ای دیگر بیان شود و با فاصله ی بیشتر- دو مورد آخری چندان ضروری به نظر نمی رسد. ضمن اینکه پاراگراف اول داستان که بخشی از آن نقل شد را حتی می توان به کلی حذف کرد. معدود اطلاعات لازم این بخش را نویسنده در بخشهای دیگر متن آورده است و در صورت لزوم   می توانست باز هم همین کار را بکند. بکار گیری کلمات اضافی در متن و البته گفتگوها- که انصافاً نویسنده سعی خوبی کرده تا زیبا و کوتاه و جلو رونده از آب دربیاید- به چشم می خورد؛ مثل تکرار زیاد اسامی و ضمایر. گاهی هم مواردی مثل این در متن دیده می شود که حتم دارم سهوی است و در بازخوانی از دست نویسنده در رفته است:

                هاشم با نشستن من و لیوان نگاهی به من کرد...

پایان داستان خوب از کار درآمده ولی شاید مشکل از من است که ربط و منظور راوی/ نویسنده را از جمله ی آخر نفهمیدم:

                 تازه یادم افتاد قبری که هاشم برای خودش کنده بود پشت خاکریز نبود.


داستان‌هايي مثل اين: نیم چه ای بر داستان
ادامه مطلب
[ دوشنبه نهم خرداد 1390 ] [ 16:40 ] [ ]

توی نماز خانه نشسته بودیم. حدود چهل پنجاه نفری می‌شدیم، همه از افراد قوی سپاه.

و حاجی یک ته لبخند روی لبش بود که با صلوات بچه‌ها، اومد و جلوی صف اول ایستاد؛ شروع کرد:

ـ بسم الله الرحمن الرحیم. از اونجایی که مومن هیچ وقتی برای وقت گذرانی نداره و مخصوصا بعد از انقلاب شکوهمند اسلامی قراره شده که ان شاء الله برادرا چند ساعتی هم اضافه بر بیست و چهارساعت قبلی در خدمت اسلام باشند...

همه لبخند زدند. اما حاجی همان ته لبخند را داشت:

ـ  لذا بنده با مقدمه‌ای کوتاه می‌روم سر اصل مطلب. ما همه برای خدمت در اینجا جمع شدیم و برای همین هم برایمان مهم نیست که کجا و چطوری این امر انجام بشه اما‌ برای اطمینان فرماندهان و پیشبرد بیشتر کار در هر ماموریتی بهتره که افراد داوطلب را به آن ماموریت اعزام کرد.

ته لبخند حاجی رفت.

ـ اینها را گفتم تا بگم که قرار یک عملیات انجام بشه که محلش معلوم نیست، و کاری هم که قرار در این عملیات انجام بشه باز معلوم نیست، ولی چیزی که مشخصه اینه که افراد شرکت کننده در این عملیات باید همین الآن و در همین‌جا به صورت داوطبانه مشخص بشوند. خوب کی حاضره که به این عملیات بره؟ هرکس حاضره دستش را بالا ببره...

عرق سردی را که روی پیشانیم نشسته بود را بهتر از هر زمان دیگری احساس کردم. سرم را پایین انداختم.

برای چند لحظه سکوت به مجلس حکم فرما شد. سرم را آرام بالا آوردم و به اطراف نگاه کردم. حاجی دستش را مثل اینکه به کسی بگوید بیرون برود تکان داد.

کسی که از میان جمع بلند شد و بیرون رفت محمود کاوه بود. قیافه‌اش از همیشه مطمئن‌تر بود.

[ جمعه بیست و ششم فروردین 1390 ] [ 11:45 ] [ ]

 

چند روز بود که دشمن را تعقیب می‌کردیم، خسته بودم. هی از این ارتفاع به اون ارتفاع، از این روستا به اون یکی روستا. واقعا خسته شده بودم. یک دفعه در یک فرصتی که پیش‌آمد خودم را به خودرو تدارکات رساندم و رفتم بالای آن به استراحت.

ستون رسید. کاوه هم همراه ستون بود. از کنار ما که گذشتند محمود یک نگاه به من کرد. با شرمنده‌گی از ماشین پیاده شدم و رفتم توی ستون. 


داستان‌هايي مثل اين: نیم چه ای از جنگ (داستانی کوتاه از دفاع مقدس)
[ سه شنبه بیست و یکم دی 1389 ] [ 19:48 ] [ ]
.: الحمد لله رب العالمين :.
درباره تارنما

یک نگاه به اطراف خودت بنداز...
شده ای مبدا مختصات، دور تا دورت را ایستگاه‌ها گرفته‌اند و هر کدام فریادی برآورده‌اند...
بر مشتریان...
تا حال بازار رفته‌ای؟
نیم قطره نیز از همین جرگه است...
نیم کالایی دارد بر مشتریان
نیم فریادی برآورده بر سکوت
و...
داستان کوتاه و یا داستان کوتاه کوتاه خودمان و یا حتی شایدهمین مینیمال! راه نمایی به عشق است برای بهتر قدم زدن در راه دلربایی...
و قصه یعنی دنبال کردن رد پا.
*****
هیئت داوران دومین جشنواره ادبی‌هنری حوزه از «نیم‌قطره» که در بخش وبلاگ حائز رتبه دوم شده است، تقدیر به عمل آورند.
***
نیم‌قطره در دومين فراخوان آثار مبلغان اهل قلم خراسان رتبه سوم را کسب کرد.
برچسب‌ ها
امکانات تارنما